3948. آه ای شراب کهنه! که در ساغری هنوز.
۱. چهارشنبه برای اولین بار و بخاطر ضرورت, بر جای بزرگان تکیه زدم و امروز پیشنهادی شد که حتی در خیالم هم نبود. گرچه عدم تمایل خودم را هم اظهار کردم!
۲. پشت نیسان آبی نوشه بود: تو شادی گذشتمی!
۳. بعضی آرزوها وقتی سالها در همان حالت آرزو بمانند, غبار میگیرند و غمگین, گوشه ای با زانوی خاکستری در بغل, می نشینند. آن هم درست روبرویت. از هرچه حرف زده می شود, از هر که سخنی به میان می آید, روبرویت هستند! این روزها آرزوی قشنگم, دوباره سر از زانو بلند کرده ... من کوچه هایی که به تو می رسند با یک عالمه پیچ و خم را هم عاشقم.
۴. حسین منزوی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 16:34 توسط ئافرت
|