۱. چندین بار خواستم از رانندگان محترم اسنپ بنویسم. از خاطراتی که در هر رفتن و برگشتن برایم ساختند. بعد که خوب جمله ها را چیدم, دیدم ... نع! جالب نیست و ننوشتم. اما این راننده آخری با آن ماشین سمند نو و مرتب, از راننده ها و داستان های قبلی پررنگ تر است. مسیر طولانی است و کل شرق به غرب را مجبوری بروی. راننده انگار هیچ کلمه ای را نمی داند. سیستم صوتی ماشین مدام روی pause چشمک می زند و فقط صدای خانمی که در مسیریابِ نشان زندگی می کند, خیابان ها و میدان ها را معرفی و راهنمایی می کند. هوا تاریک می شود. هزار صحنه قتل و جرم و جنایت را مرور میکنی. حتی میترسی دستت را کنار شیشه بگذاری, مبادا زامبی ها و موجودات چسبناک و لزج دستت را بکنند و بخورند! یا نفر سومی که قرار است بین راه, ناگهان بپرد و توی ماشین بنشیند هم در ذهنت پیدا میکنی. جلوی ساختمان فقط می شنوی که می گوید: بسلامت! لعنتی لال هم نبود.

۲. ما آدم ها, انسان های بسیار شریفی بودیم!