3956. رها کن رها شدگی را.
۱. دیروز روز دوم بود. شرایط خیلی با قبل فرق نداشت. اما حال من بهتر بود. وقتی برگشتیم, کنار خیابان, خانم ر خیلی ناگهانی دست راستم را محکم گرفت و گفت: دروغ گفتم. همسرم در میانه کرونا رفت! همیشه داستان مرگ برایم شبیه یک بلوف در جایگاه نمک داستان است. هنوز هم مطمئن نیستم که برای خنده گفت یا بردن حواسم به سمتی غیر مرتبط.
۲. خسته می شوم. بدنم تحمل رفت و آمدها و فقط یک جا نشستن کنار آدم هایی که نمی شناسمشان و علاقه ای هم برای شناختشان ندارم, ندارد.
۳. فقط چند روز مانده. دنیا برایم فشردگی یک سیم پیچ را تداعی می کند. منتظرم برای روزهایی که قرار است بیایند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 15:5 توسط ئافرت
|