3957. بنشین برای چند کلمه
۱. این جسم خسته را هنوز می توانم با خودم تا هر جا ببرم, اما این روان غریب افتاده را چکنم؟!
۲. نیمه شب کنار خیابان نشسته بود و اشک می ریخت. عابران پیاده خیلی هم عادی عبور می کردند. اما همین که اشک هایش تمام شد, از آدم ها ترسید.
۳. عزیزم! متعجب نباش. من همانی نبودم که تو در جملاتت در پی اش بودی. و چنان صبورانه منتظر بودم تا تو رفتن را انتخاب کردی. رفتی.
۴. ۴ روز گذشت. می بینی ... به همین سادگی! همیشه به دنبال یک نتیجه گیری قطعی و امیدوارانه هستم. عجب بیهوده انگارم.
۵. همان هاپوی چند پست قبل را دیگر علاقه به دیدنش ندارم. فردا نمی بینمت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 0:47 توسط ئافرت
|