3959. زندگی نزدیک است.
۱. و برای بار چندم ... نمی دانم! اما دوباره شروع کردم. می دانی ... سال ها پیش به آدم ها هیچ امیدی نداشتم و هیچ لبخند و محبتی را از صمیم قلب نمی دانستم. این دو سه سال اخیر تا حدی نظرم متفاوت شده بود ... و همین امروز و این ماه کافی بود تا دوباره فکر کنم باید مقتدر بود. خوب دید و دقیق تصمیم گرفت. به تنهایی.
۲. خیابان تنهایی اسمش بود تا باور کند خیابان ها هم تنهایی توی شهرها پیچ و تاب می خورند.
۳. دنبال چیزهای عجیب و غریب نیستم. حوصله و وقتش را هم ندارم. فقط توی نگاه چند نفرشان غم بود و بی کلامی. حتما آن ها دنبال نگاه های من را که می گیرند می رسند به حرف هایی که می شود با آن ها برای صاحبشان لباس هفتاد رنگ دوخت.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:4 توسط ئافرت
|