۱. بماند که چقدر جمله در ذهنم قطار شده بود و قرار بود که اینجا بنویسمشان. اما نه زمانی برای یادداشت یا ثبت موقت بود و نه انگیزه ای. فقط خودم هستم که ماشین خموده را هر چند وقت یکبار هل میدهم و تا سر منزل مقصود می رسانمش.

۲. دیروز که از پنجره طبقه دوم خیلی ناگهانی بیرون را نگاه کردم, پسری با کفش های سفید اسپرت, کف یک پایش را از عقب به دیوار تکیه داده و همانجا منتظر بود. تشخیص اینکه دقیقا منتظر که بود, سخت است. حتما او هم متوجه شد که متوجهش شدم, اما تا مدتی بی حرکت همانجا بود. و بعد من فراموشش کردم. همیشه این انتظارها و حتی تعقیب هایی که در سکوت اما مصرانه بودند, برایم خوشایند بوده و هست. اما خب ... رفته رفته داستان تکراری می شود و آدم دچار کرختی تکرار و بی سرانجامی. آدم بزرگ می شود.

۳. دلم کتاب می خواهد. دچار فراموشی خودخواسته و فوری ذهنی هم شده ام. هیچ چیز یادم نمی ماند. نمی خواهم بماند. پانصد آدم ... کم نیستند. شاید هم فیلم های نیمه مانده ام, نفرین می کنند.

۴. این روزها زیاد از خودم می پرسم که چرا این همه سال را بیهوده رد کردم و درسم را ادامه ندادم.

۵. حسین منزوی