3963. فغان که هستی ما خرج آشنایی شد.
۱. یکی از دغدغه ها یا حسرت هایم, نمی دانم اصلا اسمش چیست, اینست که چرا وقتی یکی از من سوالی می پرسد, حالا هرچه و در هر زمینه ای, ذهنِ خِپِل و خَرَم مرا در تنگنا می گذارد و به سمتی می برد که اصلا ربطی به جواب ندارد و آن قسمت مخصوص خوددرگیری ها و مشکلات روانی خودم است! در نتیجه من هیچ جوابی برای شخص پرسشگر پیدا نمی کنم و فقط لبخند می زنم! اما بعد از دقایقی یا ساعاتی یا روزهایی, جواب دقیق سوال بی مقدمه می آید و خیمه می زند روی روزمره ام و مثل فرز دندانپزشکی هم ذهنم را می تراشد و هم با تولید صداهای عجیب, ذهنم را بی حس می کند. امروز آقای چشم پزشک به نام خانوادگی ام گیر داده بود که چرا فلان است و فلان نیست! در صحنه فقط لبخند زدم اما حالا تازه یادم آمده که می توانستم با چند سوال و جواب سر در بیاورم که دنبال چه چیز خاصی بود؟! یعنی تا دفعه بعد که ببینمش, زنده می ماند؟!
۲. صائب تبریزی