۱. یکی از دغدغه ها یا حسرت هایم, نمی دانم اصلا اسمش چیست, اینست که چرا وقتی یکی از من سوالی می پرسد, حالا هرچه و در هر زمینه ای, ذهنِ خِپِل و خَرَم مرا در تنگنا می گذارد و به سمتی می برد که اصلا ربطی به جواب ندارد و آن قسمت مخصوص خوددرگیری ها و مشکلات روانی خودم است! در نتیجه من هیچ جوابی برای شخص پرسشگر پیدا نمی کنم و فقط لبخند می زنم! اما بعد از دقایقی یا ساعاتی یا روزهایی, جواب دقیق سوال بی مقدمه می آید و خیمه می زند روی روزمره ام و مثل فرز دندانپزشکی هم ذهنم را می تراشد و هم با تولید صداهای عجیب, ذهنم را بی حس می کند. امروز آقای چشم پزشک به نام خانوادگی ام گیر داده بود که چرا فلان است و فلان نیست! در صحنه فقط لبخند زدم اما حالا تازه یادم آمده که می توانستم با چند سوال و جواب سر در بیاورم که دنبال چه چیز خاصی بود؟! یعنی تا دفعه بعد که ببینمش, زنده می ماند؟!

۲. صائب تبریزی