۱. هیچ چیز برایم آنچنان ارزش ندارد. نه خوشی های موقتی و نه غصه های رفتنی. معاشرت با آدمها را در زمان های کوتاه می پسندم. آدم های زندگیم را خودم انتخاب میکنم و آنهایی که نباید باشند را, حتی اگر نتوانم حذف کنم, نادیده میگیرم. کم کم به بحران چهل سالگی میرسم. خط و خطوط چهره ام برایم مهم می شود و دنبال پر کردن چاله ها هستم. میدانم که هیچ چیز مفت و مجانی برایم نیست و برای رسیدن باید حرکت کنم. زمان کم میاورم. یاد حرف وفا میفتم که میگفت چرا شبانه روز ۲۸ ساعت نیست؟ و وقتی پرسیدم یعنی با ۴ ساعت بیشتر کارت راه میفتد؟ گفت: بیشتر می خوابم! من اما خواب را هم دوست ندارم. هرچند گاهی چنان خسته ام که گوشه ای از خانه بیهوش می شوم. اما باز هم به خواب اضافه فکر نمیکنم. شاید مثل بچه ها رفتار میکنم. خوراکیم را که بدون توجه به حضورم, میخورند, بد جور ناراحتم می کند. دیده شدن های پررنگ را هم نمی خواهم. مفاصلم بیشتر از قبل درد می گیرند و زمان مطالعه اخم میکنم تا بیشتر نوشته ها را درک کنم. به خودم میگویم ... هِی ... اخم نکن. تعجب که میکنی, لبهایت را جمع نکن. قدمهایت را بلند و محکم بردار. توی جیبم شکلات دارم و هیچ کس نمی داند.

۲. نجمه زارع