۱. هیچ وقت دوست نداشتم در جمع, من را با اعتبار یکی دیگر بشناسند. غیر از دوره دبستان که داوطلبانه حرف می زدم و خودم را به آدم های محبوب می چسباندم. البته این داستان تا دوره دبیرستان هم ادامه داشت. الان که مثلا بزرگ شده ام, شاید داوطلبانه نگویم اما در برخی مواقع خیلی زیر پوستی, لذت می برم و سعی میکنم نیشم را تا بناگوش بالا نبرم. چه می شود کرد ... آدمیزاد دلش می خواهد, در زمره از ما بهتران باشد.

۲. هرچقدر که تلاش کنی و ننگ اطرافیانت را فراموش کنی و با خودت هماهنگ شوی که بابا ... آدم است یا لااقل آدم می شود ... اما انگار قرار نیست آدم روبرویت تغییری کند. همانی که خیالش راحتِ راحت است بخاطر بودنت.

۳. مرتب چُرت می زنم و در همین فاصله های کوتاه, حتی خواب می بینم. آنقدر ماهر شده ام که دیگر گوشی از دستم نمیفتد و سفت و محکم می ماند بین انگشتان قلاب شده ام!

۴. خلیل الله خلیلی