3990.چشمم به جای خالیات افتاد در قفس.
۱. با این سن و سال و با این کبکبه و دبدبه, دامبی افتادم! نمیدونم چرا هر بارم که میفتم بغض میکنم. دردم نداشت. شاید احساس ضعف که یهو دور گلوم رو میگیره. و بعدِ چند روز کبودیا و دردا که اصلا فکرش رو نمیکردم. کور نیستم بخدا ... فقط خیلی سرم بالا بود که اون تفاوت ارتفاع رو فراموش کردم.
۲. شاید با تغییر شرایط, خودم هم تغییر کرده ام. مثلا این خود من هستم که نگاه از بالا به پایین را پیدا کرده ام و کمتر با او حرف می زنم و کمتر نیشم تا بناگوش می رود و کمتر و کمتر به همه اعتماد دارم, چیزی در حد صفر!
۳. فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:24 توسط ئافرت
|