۱. امروز دیگه ازون روزا و شب هایی بود که مطمئنم از همه بدم میاد. که میخوام برم از خودم. برم یه جای خیلی دورتر از خودم. پس اون چیه که بهم نشون میده که اشتباه اومدم یا درست ... نه ترور میشم و نه معمولی میمیرم. فقط هوا کم میارم. یه روز.

۲. امروز بازم خوندم. و بازم میخونم. باید یاد بگیرم که نحسی آدما با فراموش کردنشون, فراموش میشه.

۳. می دانی ... برای صبحانه آمدم. چشم هایم را که باز میکنم فقط حقیقت می بینم. جایی که همه آدم ها پشت کرده اند اما خیلی صمیمانه نشسته اند. این روزها مرتب روی فراز و نشیب ها قدم می زنم و احساس میکنم سرم می چرخد, درست قبل از آنکه بچرخانمش! و نگاه هایم هیچ کسی را دنبال نمی کند, جز آن جوان تازه معمم که صبح زود پیاده راه می رود. فرصت هیچ فریبی نیست. خیلی زود همه چیز تمام می شود و زمان شام مرد سیبیلویِ پیر, با زنش روی بالکن سیگار صرف می کنند.

۴. احمد شاملو