3997. دل اگر برد ز من زلف، حلالش کردم.
۱. اگر نیمی از صاحب نظران عرصه های مختلف نظریه پردازی به اضافه یک, معتقد باشند که شانس وجود ندارد و این تلاش و پشتکار آدم هاست که موجب می شود آن ها به موفقیت برسند, باز هم معتقدم که شانس وجود دارد و هر آدمی همین که چشمش به این دنیا باز می شود, در درجات مختلف, مقادیری از شانس با خود می آورد. فقط در صورتی معتقد می شوم که شانس نقش چندانی در سرنوشت و موفقیت آدم ها ندارد که خیلی بیشتر از نیمی از همان صاحب نظران, ثابت کنند که بله ... شانس نقشی ندارد!
۲. روزهایی که بین خودم و آدم های آن بیرون, کمی فاصله می افتد, انگار یادم می رود از کجا به کجا آمده ام. دوباره که به جمعشان بر میگردم, هجمی از کر و لال بودن رویِ برداشت هایم خیمه می زند و نزدیک است بخاطر نفهمیدن هایم از جامعه انسانی خارجم کند. اینکه بگویید مقصر خودم هستم, انصافا بی انصافیست. چرا که می توانم عضوی از این جماعت شوم, اما بنابر عدم اصرار و پافشاری خودم, همچنان در لبه تیز این مرز به سر می برم. دست یاری خود را دراز میکنیم.
۳. مهر و وفا کردم, جور و جفا دیدم. اما دلیل نمی شود یک خانم را با یک سبد انار شیشه ای کوچک بخری! هرچند این تفکر مردانه, برخاسته از آرزوها و خواسته های حقیر خودمان است.
۴. گاهی اوقات برای رضای حق تعالی هم که شده, صبح ها که بیدار می شوی قبل از خروج از خانه به چشم های خودت نگاه کن. در آینه. شاید آنجا کسی منتظر نگاه های شسته رُفته تو باشد. در آینه.
۵. صائب تبریزی