4001. آب روانِ عمر ز استاده خوشتریست
۱. گاهی فکر میکنم اگر آدمی بودم که بیشتر آدم بودم! یعنی می جنگیدم, در برابر خواسته هایم کوتاه نمی آمدم, در بحث و جدال ها صدایم بالاتر می رفت, خودم را ملزم به برآوردن خواسته های بقیه نمی کردم .... حتما در کنار آدم بودن بیشتر, خوشحال تر هم می بودم. و بعد وقتی تنها می ماندم از همان آدم ها, بخاطر دوری ها و فاصله ها حتی گریه هم می کردم! نه مثل این روزها که بعد از طی نیمی از عمرم, دلم برای کسی تنگ نمی شود و معتقدم فاصله باعث دوام رابطه هاست. بجای هر اعتراض و دفاع و توضیحی, همیشه بیشتر و بیشتر دور شده ام.
۲. در چند روز گذشته, فرصت دیدن داشتم اما کم بود. حالا دم غروبی نشستم یک فیلم تکراریِ چیپ می بینم و همین که کمپل می زند, بلند بلند با خودم حرف می زنم و شانه هایم را آرام می گیرم.
۳. صائب تبریزی
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 17:10 توسط ئافرت
|