4002. ای خوب، ای خوبی، ای خواب!
۱. بعضی وقت ها که روز به نیمه می رسد, فکر میکنم به غیر از جای چشم هایم که ثابت مانده اند, ابعاد و اندازه و مختصات تمام اجزا و ارکان سرم, از حالت میلیمتری درآمده و به حالت متریک تغییر یافته اند. گویا مکعب مستطیل شده و همراه حرکات ارادی و ناارادی به چپ و راست می چرخند. سنگینی قابل توجه سرم را با خودم تا خانه می آورم و روی بالش می گذارم. پلک ها که می افتند بعد از چند ده دقیقه, سرم به حالت قبل ظهر برگشته و می توانم مثل یک انسان معمولی ادامه روز را طی کنم. امروز میان این سنگینی, مورچه ای را دیدم که سرگردان بود. گمان کردم به دنبال خرده نان یا کیکی باشد. اما شاید لنگ پای عنکبوتی را پیدا کرد که بعد از آن به سرگردانیش افزوده شد.
۲. هنوز دیروز در ذهنم می چرخد و هر بار با یادآوریش احساس میکنم دنیایی که خورده ام را قرار است بالا بیاورم. نمی دانم بوی شدید پیاز داغ بود ... یا پنبه الکی که با چسب روی دست زن لاغر چسبیده بود ... یا رطوبت اتاق هایی که اسبابش هیچ جای خاصی نداشتند و روی هم تلنبار شده بودند. من با دردهای خودم آشناترم.
۳. به خودم یاد داده ام که کتاب تکراری را هربار بعد خواندن, فراموش کنم. و وقتی میخوانمش, انگار پوسته خشکیده ای بلند می شود و پوست اسکار گرفته اما تازه, شروع می کند به رشد و نمو. حداقل مطمئنم که یک کهنه ی تازه است.
۴. زنی را دیدم که برای تمام آدم ها مهربانی داشت, آن هم وقتی که میان میله های سرد بی توجهی اسیر بود.
۵. مهدی اخوان ثالث