4016. عالیجناب زندگی
۱. روزی که گذشت، اولین باری بود که میرفتم اردو و جای نشستن داشتم!
۲. با وجود سرمای زیاد و کم لباسی و آفتاب بی رمق، کل اون چند ساعت رو قدم زدیم. مرض بود یا اجبار ... گوشی از دستم افتاد و گوشش شکست. مثل همیشه ای که باید هیچ چیز رو دوست نداشته باشم ...
۳. هنوز هم زیاد حرف میزنم و هنوز هم مهارت حرف زدن رو ندارم. همیشه بعد از گفتن حتی چند کلمه، فکر میکنم که خراب کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:7 توسط ئافرت
|