۱. قرار است تصمیم بزرگی بگیرم. و مثل اغلب اوقات، که نمیشود و بقیه بجایم و برایم تصمیم میگیرند، اینبار هم ... با این تفاوت که موقعیت به شکلی هست که کسی نمی تواند مانع شود چون اغلب همان بقیه، این آش را خورده اند. خودم ولی اینبار بخاطر سختی های مسیر، مردد شده ام. با هیچ کس هم نمی توانم صحبت کنم که بگویم دردم فلان است ... نظرم بهمان است ... فقط میخواهم ادامه دهم. اگر موفق شوم و تا آخر مسیر با همین توان، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، بروم که چه خوب ... اگر هم نتوانستم که حتما برای بقیه چه خوب!

۲. خودم را کمی میشناسم دیگر. حداقل می دانم که وقتی می گویم هیچ کس و هیچ چیز برایم قابل اعتماد نیست، یعنی بارها شیشه اعتمادم را شکسته اند. سخت است که مدام حواست به حرفهایت و نگاهت باشد.