4018. یه موج پر تلاطم
۱. این وقت شب نیومدم حرف خاصی بزنم. اما غیر خاصش ایناست ... ۴هفته مونده تا اردیبهشت تموم بشه. تاریخ بعضی روزا که برام مهمه رو هنوز نمیدونم. فعلا هیچ برنامه ای برای آماده شدنم ندارم و میدونم لحظه آخر پشیمون میشم.
۲. شاید باید زودتر میگفتم که دهه چهارم شروع شده و من حقیقتا دلم میخواست وِل هم میشدم! اما مجبورم که به ادامه نقش بازی کردنم تو این دنیا ادامه بدم و همون آدم قشنگه بمونم. میدونی ... یک دلیل بیشتر ندارم و اون اینکه نمیخوام هیچ دلی رو ناراحت کنم. ها ... ناخواسته حتما بوده و شاید خواسته در جواب نامهری هایِ بزرگ.
۳. برام سواله که مامان چرا عصری اونجوری گفت. البته سوالی که حتما خودم براش جوابایی دارم ولی دوست ندارم مطمئن بشم و حتی با خودم میگم مثل ملیون باری که اشتباه حدس زدم، شاید اینبارم اشتباه میکنم.
۴. برای یه شروع و جبران عقب افتادگی و یه نفس عمیق خنک، ۴۰ سالگی خیلی دیره؟!
۵. به چشمام خوب نگاه کن ... این تویی که فکر میکنی زیبام.