۱. از خودم میپرسم هی یارو؟ اینجا چیکار میکنی؟ جوابی ندارم بدهم، اما جواب های نگفته مثل سیل هجوم میاورند پشت پلک هایم. با خودم می گویم پس همین است که چکه چکه می بارد.

۲. هرچی بیشتر فکر میکنم کمتر به جواب می رسم. چرا باید حال دنیا این شکلی باشد؟ قبول که سوال کلی است اما مطمئنم هر آدمی برای جوابش هزار مورد جزئی دارد.

۳. خیلی رفتن ها و خداحافظی ها، پایان حساب نمی شوند. یک جور نقص و بی تَهی هستند که انگار نشسته ای روی سکویِ دَمِ دَرِ خانه قدیمیتان و قدم ها و پاها و رفتن ها را می بینی. همه رفتن هستند ...

۴. معلم های کل زندگیم ... خصوصا آن هایی که برایم خاص بودید و دوست داشتنی تر ... دوستتان دارم هنوز و روزگار وفق مراد دلتان.

۵. مولوی