۱. کار به جایی رسیده که چشم هام خسته و عملکرد قسمت اجرایی مغزم با تردیده. هر چقدر ریز میشم رو نوشته ها هم کمتر می بینم و هم کمتر می فهمم. نشستن کنار خودم، برای خودم سخت شده. حتما بقیه آدما هم دلشون نمیخواد کنار همچون منی باشن! می پذیرم!

۲. روتین پوستی، کرم لیفت و کرم روز و کرم شب و آبرسان و پاک کننده و مراقبت های ماهانه ناخن ها و نوبت کراتین و شارژ رنگ و هیچ! فقط حس میکنم یا من آخرش این نوشته ها رو می زنم ناقص میکنم یا اونا مث عقاب منو شکار می کنن و با خودشون می برن! به هر حال هر کار تو این دنیا کنی تهش بی فایدس. فقط مجبوری چون باید یکاری بکنی ...

۳. چرا من که ساعت ها چشم تو چشم میشم با فیلما و کتابا و نوشته ها، آخرش هیچی بلد نیستم بگم؟ حرف زدن مربوط به کدوم بخش آدم بودنه؟ نکنه دارم واقعا جدی جدی از آدمیت میفتم؟!