4029. دوباره ما
۱. چرا تا همین چند روز پیش فکر میکردم تمام مرگ ها یکی هستند؟ طعمشان ... درکشان. حالا شبیه یک قالب یخ بزرگ بود که در آستانه در ایستاده است. قرار بود با نخستین اشعه های خورشید آب شود و هجوم بیاورد برای بردنم ...
۲. چقدر با آدمی که ۱۴ روز پیش بودم، متفاوت شده ام. امنیت ... سرباز وطن ... جایی برای به عقب رفتن نمانده.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ ساعت 0:51 توسط ئافرت
|