4040. مهمان داریم.
۱. کم کم احساس میکنم که بزرگ شده ام و کمی عاقل. دیگر مثل قبل حرف نمی زنم. و مثل قبل در دسته جات شلوغ نوبتی مهمانی نمی روم. عدم رضایت اطرافیان را از چرت و پرت هایی که می گویم، حس نمی کنم و اتفاقا متوجهم که چقدر حرف هایم را با دقت می شنوند و می فهمند. یعنی تو به همین اندازه من را شناختی؟
۲. یک سری کارها و رفتارها از عهده من خارجند. یعنی بقیه می پندارند که از من بر نمی آید و رفته رفته خودم هم! مثل فریادی که کشیدم و بعدا گفتم مثلا حواسم به زمان و مکان نبوده!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 2:15 توسط ئافرت
|