4042. گفتم ... گفت ...
۱. دچار تناقض در احساس شده ام. لحظه ای حسم خوب است و بعد که نگاه می کنم هیچ حس خوبی نیست جز تحقیر. فقط نمی دانم چطور باهم جمع می شوند و چطور نمی توانم روی یکی تمرکز کنم تا مهره های بعدی را بچینم. شاید دروغگویی ...
۲. قوری از آبجوش پر نمی شد. باور کن. چند بار این طرف و آن طرف و کفش را نگاه کردم. اما سوراخ نبود. فقط از بخار چای لذت می بردم.
۳. گفتم حتما این کودک درونت است. گفت نه. دوباره زنده شدم.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 10:28 توسط ئافرت
|