۱. مامان چند نوبت زنگ زد و روزانه هاش رو به اشتراک گذاشت. کنارش چند تا ترانه هم بود و جمله هایی که حالم عوض بشه. فقط باورش نیست که درد مشترکی هم داریم که عین خرس گریزلی افتاده رو مجرای تنفسیمون. حالا مال یکی سبک تر و مال یکی دیگه یکم سنگین تر. خیلی فرق نداره.

۲. بوی دود اسفند رو هم دوست دارم و هم دوست ندارم. چون یسری خاطرات تلخ که آدما برام ساختن رو زنده میکنه. و جالبه که بسته به شرایط و حالم، بوش برام فرق میکنه.

۳. چرا باید آدم قوی و متکی به نفس و صبور و متواضع و آرام باشم؟ در عوض بقیه جوری برخورد کنند که من از شدت خانم بودن، از چند جهت شکاف بردارم؟! چرا؟ هان؟ چرا؟