4049. دل گرفته ما را به حال خود بگذار
۱. چند روزی می شود که فکرم درگیر ژان کلود است. پیر مردِ تنها که اصلا نمی شود گفت، اما پیر مردِ جوان، می شود! ... وقتی موهای سیاه زن شرقی را در میانه راه می بیند و خیلی مطمئن خود را صاحب بختی چنان بلند احساس می کند. نمی دانم احساسم کجایش زخمی ست یا درد می کند یا درد نا داشته را خودم دستمال پیچیده ام! یک زمانی اندیشه ها و خواسته هایم مرز نداشت. خیلی هم با غرور حرف می زدم و توصیفشان می کردم. یک زمانی دیگر به بیرون مرزها فکر نکردم و اتفاقا، اتفاق افتاد. یک زمانی پشیمان از همان درون مرز ها و .... حالا گرچه دیگر پاهای قوی و محکم برای مسیرهای دور ندارم، اما دوباره به بیرون مرزها می اندیشم. فقط وسایل و واسطه ها تغییر کرده اند. بله پاها ... من تمام مسیرهای فرعی را پیاده می روم.
۲. خانم ش گفت که اصلا متوجه مهلت ثبت نام نشده و تمام. حالا اسمش در لیست است! چطور می شود؟! چرا باید دروغ بگوییم؟
۳. ببینم ... بخوانم ...
۴. صائب تبریزی