4053. کووهکی بیستون ارام چو خاکه ...
۱. باید خیلی دقیق فکر کنم و پیدا کنم تغییرات و تفاوت های این من و منِ بیست سال پیش را. نه وقتش را دارم و نه حوصله اش. اما گاهی در میانه لحظات زندگی متوجه تغییرهای ریز ریزی که در این سالها افتاده می شوم و چقدر به خودم بخاطر تغییراتم علاقمند می شوم! اعتراف می کنم تغییرات همه شان مثبت و خوب نیستند. و خوب می دانم تصمیم خودم به تنهایی برای تغییر عملی نمی شود. از تمام آن ها که در این سال ها خواستند بقبولانند فقط خودم در شکست ها و رشد ها اثر گذارم، متنفرم. حتی از آن نوع بینش که به نظرم خطرناک هم هست.
۲. شاید فکر می کردم دوست داشتن یا دوست نداشتن همیشگی ست. حتی برای فرهاد و حتی تر برای هانا آرنت! هرگز. آن خطوط قرمز مزخرفی که گاها خودم به دست و پای اندیشه و علایقم بسته بودم را به راحتی و با انتخاب خودم نادیده می گیرم و از آن ها که سال ها دوستشان داشتم و در ستایششان کلمات را می چیدم و خشک می کردم، بیزار می شوم.
۳. برای تحصیل آکادمیک در مقطع دکتری روزانه، قبول نشدم. گاهی پشیمان می شوم که کاش شبانه یا آزاد هم انتخاب میکردم. اما مورد علاقه اولم نبود. چند روز هفته را خالی کردم تا برای خودم باشم. شاید دوباره بخوانم. دوست دارم ...