4063. زندگی با احتمال جریمه های سنگین
۱. انیس دم در، قبل از اینکه بیام بیرون بغلم کرد و من مثل همیشه بغض کردم. هنوزم به جای هر واکنش آدمیزادانه ای! میخوام برم یه گوشه ای ...
۲. من از روزهای آرزو می گویم. از روزهایی که آرزوی آخرین سال های دهه سوم زندگی بودند. شاید برایم اصلا زمانش مهم نبود، اما وقتی مجید گفت، برایم خیلی مهم شد. آرزو بود و آرزو ماند ... تا انتهای دهه چهارم!
۳. دست هایم را نگاه کن. حالشان خوب است. شبیه دست های کسی می مانند که یادم نمی آید چه کسی بود ... بیا ... از این فاصله هیچ چیز را نمی توانی ببینی!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 20:50 توسط ئافرت
|