4045. درخت انجیر معابد
کتاب تمام شد. بنظرم که عمه تاجی را بد از دست دادیم. بقیه اما اهمیت چندانی ندارند. فرزانه را هم دوست دارم. لابد آدم ها در پایان از پا می افتند. همانجا که به منظور و مقصودشان رسیده اند.
کتاب تمام شد. بنظرم که عمه تاجی را بد از دست دادیم. بقیه اما اهمیت چندانی ندارند. فرزانه را هم دوست دارم. لابد آدم ها در پایان از پا می افتند. همانجا که به منظور و مقصودشان رسیده اند.
تو گرماگرم بخاری الکلی و دود و دم فشرده تو اتاق طبقه بالا، وقتی نگران غم های عمه تاجی ام و از دست فرامرز احساس خفگی میکنم ... گیر افتادم. کتاب جلد دومی هم داره و من غافل!
۱. کتابی که از اول مهر شروع کرده بودم و بارها میخواستم از نیمه رهایش کنم را سرانجام تمام کردم و شبیه مُفتحان کوه های تو در توی آتشفشانی, همان نخستین ساکن زمین, می مانم! آخرین انار دنیا بود که فقط در فصل بیستم اندکی کشش ایجاد کرد.
۲. یک زمانی فیلمی دیدم با نام ترجمه شده همزاد. آنجا شاید همزاد محدود به هم جنس و هم نوع می شد. و شاید همین ایده هم در ذهن ما قوی تر باشد. با این وجود هیچ چیز نمی تواند مانع از همزاد پنداری تو با تمام آنچه در عالم است شود. گربه ها ... عروسک ها ... روباه ها ... جوجه غازها و ربات های وحشی. باید که تن نداد به ناملایمات. باید که همزمان همراه ناملایمات شد. و آنجایی که هیچ کس نمی داند, بعضی چیزها را مخفی کرد و معبر عبورش را فقط خودت بدانی و بس.
۳. برای ساعت ها بعد دیدن wild robot خوشحال بودم و دوست داشتم کَلّه نویسنده را محکم ببوسم.
۴. شاملو
باید اعتراف کنم که بعد از گذشت دو سوم داستان, هیچ ایده ای برای اینکه جوئین پلین لرد انگلستان است, نداشتم. و شاید همین نقطه برای من اوج داستان و تحول ذهنیت قبلی بود. و بالاخره موفق شدم تا از آن چسبندگی و پاگیری کلافه کننده, خلاص شوم.
۱. هیچ وقت نتوانستم از چیزی که باعث آزار و بیزاریم می شود. حرف بزنم. یعنی واژه ها را کاملا اختیاری انتخاب کنم و با آوا از طریق زبان منتقل کنم. آن هم نه در حمام و توالت و اتاقِ خالی. میان معرکه ... میان آدم ها. هرچه بوده یا اینجا تایپ شده و یا در همان مکان ها گفته شده.
۲. مطمئنم که تا حد زیادی تغییر رفتار از سر دلخوریست. پس چرا انکار و یا در لفافه گفتن؟ چون یاد گرفته ایم. چون آنقدر تکرار و تمرین داشته ایم که به یک مهارت تبدیل شده. و چه چیزی زیباتر از تاختن با مهارت؟!
۳. یکی خود خواسته راوی دلتنگی هایم می شود. و من احساس خوبی ندارم. آنطور پیش می رود که با خودم می گویم اصلا غلط می کنی که دلتنگ باشی. اصلا تو را چه به دلتنگی! بمیر و دلتنگ باش. و بعد از آن باید وانمود کنم که نه ... اصلا دلتنگ نبوده ام. نه ... اصلا واژه را درست انتخاب نکرده بودم. نه ... اصلا فقط شما دلتنگ می شوید آقای محترم ... خانم محترم! دیدی چقدر دلتنگی هایت سو استفاده از موقعیتت بود؟!
۴. دارم میخوانم! در هر دقیقه احتمالا یک کلمه! سرعت را نگاه کن ... کلمه بر دقیقه. مردی که می خندد!
۵. مولوی
۱. من همانم که نشانه ها را مثل ستاره ها می داند و ماه را سرانجام در آغوش میگیرد. تو اما بگو بیشتر از خرافه ای نیست.
۲. دوست داشتن اگر حقیقی باشد بال پریدن می شود نه حصاری برای اسارت و توقف.
۳. حسین منزوی
۱. من خاکم. خاک نشسته رو لباس اون چوپان وسط صحرا. که با نسیم میره و میره تا قله کوه. با هر ذره برف خیس میشه و منجمد ... اما دوباره با گرما سربلند میاد بیرون. هیچ طوفانی جابجاش نمیکنه, فقط با گردباد دور قله کوه میگرده. دورش میگرده ... هِی دورش میگرده ... هِی ...
۲. صائب تبریزی
من صدای سم اسب میرمهنا را می شنوم. گوش کن!
امشب, باز, تنهای تنها به دیدنمان آمده است.
آیا نباید اسب هایمان را زین کنیم؟
و تفنگ هایمان را به دوش بیندازیم؟
صدا نزدیک می شود ...
آیا درست است که این صدا را که از سنگفرش تاریخ بر می خیزد, بی جواب بگذاریم؟
"نادر ابراهیمی"
فحش اگر بدهند آزادی بیان است،
جواب اگر بدهی بی فرهنگی است!
سوالی اگر بکنند آزاد اندیشند،
سوال اگر بکنی تفتیش عقاید!
تهمت اگر بزنند در جستجوی حقیقتند،
جواب اگر بدهی دروغگویی!
مسخره ات بکنند انتقاد است،
جواب اگر بدهی بی جنبه ای!
اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،
اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی!
"حزب اللهی بودن" را با همه تراژدی هایش دوست دارم.
در میان این روزمرگی فراموش میشوم. همیشه خودم را میان دو اتفاق پیدا می کنم. دو داستان ... دو کتاب ... دو شعر ... دو فیلم ... بعد از آخرِ یکی, نرسیده به بعدی.
دایی جان همیشه دوست داشت خاطرات گذشته را مرور کند. همه را جمع می کرد و شروع به بازجویی و بازگویی! و با ریز ترین نکته ها می خندید و هم زمان اشک می ریخت. از همان مدل ترکیبی اش که دست خودت نیست. با خودم فکر می کردم, واقعا می خندد یا گریه می کند؟! آن روزها سر در نیاوردم, ولی این روزها خوب می فهمم. وقتی با هوشو میخندم و اشک میریزم, دخترک یکجور عاقل اندر سفیه نگاهم می کند. آخر از میان هر داستان و هر اتفاقی یک چیز خاص می شود وجه مشترک ... انگار شبیهش من هم داستانی دارم و نکته ای. داستانی تاریخی که برایش اشک میریزم و شیطنتی دوس داشتنی که با مرورش میخندم. شاید اگر تنها بودم, بلندتر. خیلی خیلی بلندتر.
آدم ها با خط های جورواجور زندگی, زیادی احساساتی و یا زیادی عقلانی, بالاخره یک روز برای چند دقیقه, به عقب بر می گردند و نگاهی می اندازند. آن ها که رهایت کرده اند ... فریبت داده اند ... توجیه های ظاهرا منصفانه! فقط لذت دوست داشته شدن هایی که با یکجور ملاحظه گری همراه بوده, جاودان است, اگر به این باور برسی که رها نشده ای و پای هیچ خودخواهی در میان نبوده ...
اینکه با تو باشم و با من باشی
و با هم نباشیم
جدایی همین است
اینکه یک خانه ما را در بر گیرد
اما یک ستاره مارا در خود جا ندهد
جدایی همین است
اینکه قلبم اتاقی باشد
خاموش کنندهی صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است
اینکه در درون جسمت
ترا جستجو کنم
و آوایت را در درون سخنانت جستجو کنم
وضربان نبضت را در میان دستت
جستجو کنم
جدایی همین است.
غاده السمان
و احساس گناهی که تو سرمونه که در هیچ حالتی کسی رو نا امید نکنیم ... لعنتیِ بی مغزِ بی دین.
انگار باید جرعه جرعه خواند تا آرام گرفتنش بر جان و روان را نوش کرد ... ما برای آنچه دوست داریم, از آنچه می خواهیم, عبور می کنیم. نفس می کشیم ... عمیق تر از پیش. هستی سرانجام ما را در می یابد.
همیشه در تاریخ کتاب هایی هستند که باید برای پیوسته شدنشان از ناکام مردن آدم ها مایه گذاشت. پر از مضاف و مضاف الیه هایی که اضافه شدند به ترکیب های وصفی. یک رشته کلمات که مدام باید پس و پیش بخوانی تا بفهمی, آهان ... اینجا هم نکته داشت. لذت بردم از حضور این همه آدم که آن همه مشترک بودند.
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است
نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را
شاملو
این بگذرد ... آن بگذرد ... و بعد آن هم! دقیقا بعد از پیچ آخر, به مقصود میرسی. به هرچه زیبایی ...
هیچ کس نمی دانست که در ذهنم چه می گذرد. و این بزرگترین لذت دنیا بود. تمام قصه ها از ذهنم شروع میشد. از کتابی که روبرویم باز مانده بود ...
گاهی لازمه برگردی و از خودت بپرسی که دقیقا علت تپش قلب و میزان بالای هیجانت از چیه. شاید از جاده پر پیچ و خم با یه شیب تند رد شدی. که احتمالا داری با دوست داشتن اولین آدمی که سر راه باهاش مواجه شدی, اشتباه میگیری.
و او که حقیقتا موجودی غیر از خویشتن را دوست دارد, برای درمان وجود دردمند خویش ...
از ابدان و ارواح, هیچ کدام را عاشق نیستم. که یقینا نشانی از عاشق بر معشوق عارض می شود.
۱. خیلی صریح نظرم رو از همون اول داستان گفتم. اینکه به نویسنده حسادت میکنم و من میتونستم جای اون باشم و حتی بهتر رفتار کنم. نظرم رو تایید میکنه و میگه میدونستم! هرچند مرددم که واقعا میدونست یا الکی گفت. بعد تو ذهنم از خودم میپرسم, واقعا می تونستی بهتر از نویسنده باشی؟ اینجا دوباره مردد میشم. و به اون شخص خودم که تو ذهنمه میگم, بهم فرصت بده که هم به تو ثابت بشه و هم خودم!
۲. مرغا دیگه پخته شدن, باید برن برای مرحله بعد که سرخ شدنه و ما بقی برای سوپ!
۳. انگار ته دلم رو یه موش بی تربیت گاز گرفته باشه. تو همون گاز گرفتگیا, اون قسمتای فرو رفته, دلم ضعف میره!
۴. بعدا اضافه شد .... کتاب خاطرات سفیر, تموم شد. و مطمئن شدم بسته به مطالب هر کتاب, میشه یک کتاب رو حتی کمتر از ۲۴ ساعت خوند. اوج داستان برام, اتاق پرو به وسعت فرانسه بود.
یکی میگفت که : « مولانا سخن نمیفرماید » !
... سخن بهانه است . آدمی را با آدمی آن جزو ِ مناسب جذب میکند ، نه سخن.
۱. متن خیلی با عنوان کتاب همخوانی نداشت. اما تجربیات و تحلیل ها و نتایج تحقیق هایی که آورده شده بود, حتی اگر توسط شخص نویسنده, برایم کاربردی بود. همین که تا حد زیادی با تنهایی ام آشنا شدم و وادار به تفکر تا بیشتر ابعادش را بشناسم, دوست داشتمش.
۲. حالا چی بخونم؟!
از میان کوچه های باران خورده و شیب دار دزفول, تا کوچه های تنگ و پیچ در پیچ نجف, برسی به باب القبله مولا.
۱. عمر رفته شبیه خاکستری می ماند که با هیچ طوفان سهمگینی از یاد نمی رود. شکست ها و رنج ها و دردها قدرمان را بالا می برد, اما برای انکارشان و خالی کردن ذهن از داشتنشان, هیچ تلاشی سود ندارد. بیهوده می جنگیم, بیهوده تکرار می کنیم و بی حاصل می مانیم. برای هزار و هزار و هزارمین بار, آغاز کن.
۲. چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های ِ این غروب ِ تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان ِ بی کرانه را
تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.
سایه
سرانجام موفق شدم که این کتاب رو بخونم. البته دوستی پیشنهاد کرده بود و من بخاطر اسم کتاب خوندمش! شاید برام سخت بود و صفحات زیادی رو چندبار خوندم. اما به اندازه لحظاتی که من رو از این عالم جدا می کرد و بهم تفکرات جدید می داد, لذت بخش بود. اینکه همیشه کمتر دیدن و جزئیات کمتری رو دیدن, بد نیست, مخصوصا زمانی که داری بیشتر می شنوی! در ضمن, شاید یک مالیخولیایی سوررئال هم باشم!
همیشه در انتظار تحولات بزرگ بودن, شیوه آدم هایی است که زندگی نمی کنند. ما حتی فراموش می کنیم تلخ ترین اتفاقات زندگی مان, از یک جای ساده و خیلی مسخره آغاز شدند و ما را با خودشان به مسیل عظیمی هدایت کردند.
۱. ترس از توهین ها, ترس از از دست دادن, ترس از کم آوردن و جازدن, ترس از تنهایی, ترس از شکست, ترس از بیماری ... وقتی بگویی نترس! من آرام تر می شوم و لرزان و لغزان ادامه می دهم. اما وقتی بگویی شجاع باش, مرگ یک بار به سراغت می آید! تحمل همه دنیا, آسان تر می شود.
۲. گریه کن ... یعنی دلت هنوز سنگ نیست.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
شاملو
خیلی کم پیش میاد که کسی حرفی بگه که باب میلم باشه. منظورم حرف حسابه! یعنی اونقدر ناحسابم,شاید! اما این آقا قشنگ اومده و گفته که دنیا داره به سمتی میره که به آدمایی احتیاج داره با سطح معلومات به اندازه اقیانوس اما با عمق چند انگشت! و اتفاقا به اینا میگه استراتژیست. حالا چرا؟ دقیقا به این دلیل که مثلا برای بازی شطرنج, سرانجام انسان ها, میرسن به ساخت رباتی که بهترین الگوها و دستورها رو داره تا رقیبش رو منهدم کنه. اما این ربات اگر در شرایطی قرار بگیره که هیچ اطلاعاتی از قبل بهش ندادن و براش تعریف نشده, فنراش میزنن بیرون! پس دنیا دنیای هدایت موقعیت های مختلف و جدید به سمت بهترین راهکاره ... حالا در هر زمینه ای. و موفق کسانی هستند که تو همه زمینه های ممکن, اطلاعات دارن. نه اوناکه تو یه رشته به عمق کیلومترها ... من عمیقا آقای دیوید اپشتاین رو دوس دارم.
ای کاش که در عالم, چراغی افروزیم ...
مگر می شود اختیار مشاعرت را از دست داده باشی و در روابطت افراط کنی, اما گفتارت بر عالم و آدم موثر افتد؟!
۱. یعنی تو هم مرا یاد میکنی با نگاهی؟!
۲. ترس از گناهانی که نمی شناسمشان ...
۳. تو را قدر اگر کس نداند چه غم ؟
شب ِ قدر را میندانند هم !
سعدی
و ما انسان را در رنج آفریدیم. چرا؟ همچون آوارگانی که از سرزمین ابدی رانده شده اند, بسوی رنج, در آغوش رنج و در جدال و کشمکش با رنج.
می دانی ... مدت هاست و حتی سال ها, که دنبال جواب یک سوال, تحقیر شدم ... ناروا شنیدم ... مورد قهر و غضب واقع شدم ... و چه تلخ ... سوال این بود, در حال حاضر باید چکاری انجام دهم؟ چقدر ساده, نه؟ اما حالا می دانم که تشخیص همین وظیفه, خیلی سخت است. چه بسا, بعد از تشخیص, تا ده سال استمرار, بعد از آن متوجه شوم که وظیفه نبوده و وظیفه چیز دیگریست. در تمام محاسباتم, هیچ قطع به یقینی را نباید لحاظ کنم. اما مگر یک ذهن ساده و کم سواد, می تواند که فراموش نکند؟! ... دریغ از عمری که درست شبیه یک برگه بخت آزمایی, فقط یک بار در جریان قرار می گیرد. فقط یکبار.
جیمی مک براید !
کمی غریب اما آشنا ...
بازیکن محبوب
و
مشهور تیم پرینستون !
اولین پسری که جودی ابوت
با اون رقصید .
شهریارا! گو دل از ما مهربانان مشکنید!
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند!
۱. هر چیزی که نسبت به آن تملک داری, در حقیقت به اسارت گرفته ای. و اسارت همان از دست دادن است. عالم, رها و آزاد است.
۲. اما نیم شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مالِ من نیست ...
۳. شاملو
۱. این روزها انگار تمام ایران شده است یک رمان کوری! دلم نمی خواهد دوباره بخوانمش یا دوباره ببینمش. که نکند جزئیات لحظه به لحظه بیشتر مرا بکشد.
۲. گاهی بیا, گاهی سری بزن. گاهی حال مرا بپرس. باور کن از این فاصله, از بالای این همه ناامیدی, می شود رسید ...
۳. این انتظار ... این انتظار برای یک پایان نامعلوم.
۱. تو, همین شکل و قیافه که هستی, خوبی. همین متشخص بودنت, همین اندازه صبور و باگذشت بودنت و همان اندازه کم که کتاب می خوانی و فیلم می بینی هم خوب است. تو ... همین که هستی خوب است!
۲. کاری ندارم کجایی, چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود.
۱. قرار نیست همه وقت و ذهنت رو درگیر اتفاقی کنی که شاید آینده باهاش روبرو بشی. که شاید هم هیچ وقت روبرو نشدی.و اگر مواجه شدی و عکس العمل نشون دادی, شاید بعدترش پشیمون شدی! اگر از آینده مبهم, نترسی و روی رفتارات تسلط داشته باشی, آینده اونقدرا هم که فک می کنی, ترسناک نیست.
۲. هیچ وقت یادت نره, نترس!
از وقتی که خبر آتش سوزی در استرالیا را خواندم, و عکس هایی که پر بود از جسد حیوانات و گیاهان, صحنه های "پرنده خارزار" را به یاد می آورم. که هیچ کدام نتوانستند به جنگ با آتش بروند. قبل از جنگیدن, آتش سوزاندشان ... برای شروع دوباره, سال ها گذشت ...
۱. خب عزیز دل جان ... بالاخره موفق شدی که ثابت کنی افسردگی یا اصطلاحا Depressive هم دارم! البته ثابت کردنش کافی نبود, پذیرفتنش مهمه!! تقریبا همه مواردش شامل حالم میشه ... نه رفیق باب میل و پایه ای دارم, نه کافه دنج می شناسم, نه تو این سگ سرما می تونم برم پیاده روی, نه خواب منظم دارم و ... هزار تا کوفت و زهرمار دیگه. خب به درک ... می ذارمش رو طاقچه تا سر فرصت یه غلطی بکنم براش.
۲. نظامی
نزدیک به ۶ ماه, با همه فراز و فرودهای زندگی, طول کشید تا تمامش کنم. گاهی صد صفحه و گاهی دو صفحه, اما امروز در غروبی که سکوت داشت و تنهایی و فراغت از دنیا, تمام شد. نمی دانم که آیا فقط برای من شکل کتاب ها اینگونه است که, یک پنجم آخرشان به سرعت و پر از تلاطم, می گذرد, یا نه, و این شیوه نگارش اکثر کتاب هاست؟! مطمئنم تا روزهای زیادی, آدم ها و مکالمات و اتفاقات این کتاب, دست از سر و ذهنم, بر نمی دارند. همانطور که حدود یک ماه پیش, تصور لحظه کشته شدن مصطفی, رهایم نمی کرد.
۱. وقتی با تمام علاقه و انرژی برنامه ریزی می کنی و به سمت آینده ای که پر از روشنی و نوره, حرکت می کنی, یعنی زندگی. وقتی تو این مسیر پی در پی با شکست های کوچیک و بزرگ روبرو میشی و باز ادامه میدی ... وقتی میدونی تموم ظرفیت روانی و جسمیت رو به پایانه و باز هم ادامه میدی, این همون سیو ... سیسو یه طرز تفکره.
۲. خوشحالم که ب.چ رو شناختم.
۱. تحقیق تاریخی نکرده ام, اما چقدر باید کینه به دل داشته باشی و قلبت پر از نفرت باشد, که برای بعد از مرگت هم نقشه بکشی تا همچنان انتقام بگیری ...
۲. من آدمش نیستم که بخواهم با جار و جنجال حرف بزنم. اما گاهی انگار خودم نیستم. یک باطری می شوم با نیم عمرِ یک روز!
۳. امشب تو آسمون, یعالمه ستاره بود. یعنی هر شب هستن, اما امشب من دیدمشون. این یعنی آسمون, صافِ صافِ.
۱. یکی گفت بعد از تکمله و سیر مراحل عشق, به عقل می رسیم. پاسخ داد در تمام مراحل تا کششی نباشد, کوششی نیست. پس تا آخرین مرحله از تعالی عقل, عشق قطعا و ضرورتا همراه است.
۲. بی کشش کوشش عاشق به مقامی نرسد
فارغ از سعی بود سالک اگر مجذوب است
۳. صائب
اونقدر بی درد و سرخوشم, که بعد از کلی گشت زدن پوچ, رسیدم به اَدِل ... همون خواننده ... نامرد لاغر کرده ...