شاید هیچ مقیاس ریز و درشتی برای آرزوهایم نداشته باشم. هیچ سرزمینی ... که تا کلید بیندازم و چراغ ها را روشن کنم, کنار آتشی باشم که باهم روشن کرده ایم ... ندارم. اما اینجا هست. هرچه فراموش شده که باید یا نباید ... اتاق به اتاق ... سلول به سلول ... می نشیند همینجا. کلید هم نمی خواهد, هر برق نگاهی می شود پلی تا خیالی ... خاطره ای ... خواسته ای. با نخستین حرکت قطارها, آنچه که پیش روست را به آغوش می کشم.