۱. امروز در جایی که پر از کتاب بود اما بوی کاغذ نبود, گذشت. بوی قهوه و تریاک از میان کتاب های دسته دوم قوی تر بود. دوباره هوس خریدن و داشتن بود نه خواندن. آن هایی که خریدم همان هایی نبودند که برای داشتنشان خیلی خیلی آرزو داشتم. انگار به این قانون علمی کم کم معتقد می شوم که هر کتابی به اندازه حجمش فضا را اشغال می کند. پس هرچه بزرگ تر, فضای بیشتر. و من آن فضای مورد نیاز را ندارم. پس از خریدشان هم منصرف می شوم.

۲. داستان عاشقانه ای را مدام مرور کردم که دخترک داستان, نگران موهای پسری بود که هر روز صندلی جلوی تاکسی می نشست. موهایی که احتمالا مرتب شسته نمی شد و همیشه روی یقه پیراهن پر از پوسته های سفید بود.