تو گرماگرم بخاری الکلی و دود و دم فشرده تو اتاق طبقه بالا، وقتی نگران غم های عمه تاجی ام و از دست فرامرز احساس خفگی میکنم ... گیر افتادم. کتاب جلد دومی هم داره و من غافل!